انگار که رسم است...
همخون ها هر چه نزدیکتر بودند دورتر شدند
انگار که رسم است که برای دوست هایت وقت داشته باشی و برای خواهر و برادرت تنها کمی دیدار ، کمی سلام ، کمی چه خبر...
انگار فراموش کرده ایم که عمری را باهم صبحانه خوردیم ، باهم گفتیم ، خندیدم و جدل کردیم
انگار فراموش کرده ایم که خواهر هم میتواند دوست باشد ، برادر هم رفیق .
گاه با خود در خلوت خویش میخندم که کاش با کسی مثل برادرم دوست بودم تا همخون یا کاش با خواهرم در دانشگاه آشنا شده بودم ، دوستی که از خطا در کنارش خجالت نکشی ، دوستی که با حماقت هایت شانه به شانه بخندد...
از یک سنی به بعد دیگر الگو بودن ، تربیت دلسوزانه یا نصیحت و احترام های سنتی ، فقط دوری می آورد.
از یه جایی به بعد دوست داری پیک مستی ات را برادرت پر کند تا دوستت که بهش می گویی داداش ، دوست داری دست تنهاییت را خواهرت بگیرد تا آن دختری که دستش را در جیبت فرو کرده!
از یه جایی به بعد دوست داری در مجالس خصوصیِ همخونت ، ساقی باشی تا کسی که پست هایش را می بیند و با حسرت لایک می زند...
خنده دار است ، هفته ای یک بار یا حتی ماهی یک بار آن هم چند ساعت !؟
ما باید یاد بگیریم که بخش کوچکی از عشق ، رسیدن است ، بخش بزرگتر آن ماندن آن است
ما از نزدیکِ نزدیکِ نزدیکِ ، دورِ دورِ دور شدیم ...
ما کمی بیشتر از صاحب عزا ، بهم نیاز داریم.