تقلا

id81di@

تقلا

id81di@

عشق بیهوده به نگاهی ؟ و مسئله هوس پیش می آید ، 

که آیا گرفتن دست کسی که حس خوب را به تو تزریق میکند ، عشق است یا هوس ؟

که آیا دوختن چشمت در چشم کسی که نگاهش تو را فارغ میکند از مشکلات ، عشق است یا هوس ؟

اگر آینده ای نباشد ، باز فکر کردن به هر چیزی از او عشق است یا هوس ؟

غرق شدن در فکر و رویای او با هر آهنگ شاد و غمگینی ، عشق است یا ... ؟

که برای خندیدن او گریه ی هر کسی را در بیاوری ، هنوز هم عشق است یا یک دگر خواهی ؟

که اگر او بخندد و تو ، به خنده ی او بخندی و شاد باشی ، این عشق است یا خود خواهی ؟

اگر دنیا را ، هر عنصری داخل و خارج از آن را ، فراموش کنی که فقط او را به یاد بیاوری و در یاد داشته باشی ، این عشق است یا افسردگی ؟

اگر ... ، اگر ، اگر تمام فصل های برایت بهار شود این عشق است؟ یا جنون و دیوانگی ؟

اگر او تنها نباشد و باز تو او را بخواهی ، این عشق است یا حال دیگر عشق دزدی و بدجنسی است؟

اگر برای داشتنش التماس کنی ، این هنوز هم عشق است یا یک خود تخریبی و انگل صفتی ؟

اگر به پیچیدگیه تمام راه های ارتباطی بین خودت و او واقف باشی ، این عشق است یا بی عقلی و حماقت ؟


اما در این میان ، کمی هم امید به زیبایی خلق این اثر ، این سمفونی زیبایی عاشقانه هم میشود فکر کرد ، که اگر ، که اگر او خودش هم به نگاهی ، به صدایی ، به سکوتی ، تو را بخواند و تمام این ها را ، او هم بی هیچ علت و غایتی ، در تو بخواهد ، دیگر پاسخ درست و غلط تمام سوال ها فقط چند کلمه حرفت مفت است ، هیچ نیروی ای نیست ، بر نیروی ای که ، نگاهی بر نگاهی ایجاد میکند غلبه کند .


تو حاضری چه کنی !؟ برای بودن با کسی که نمی دانی تو را میخواهد یا نمیخواهد تو باید چه کنی !؟ که بفهمی ، که بدانی .

این هم عادلانه نیست ، عادلانه نیست که باشد و نفهمی و ندانی .

حق داری که متنفر بشوی؟اصلا تو چه حقی در مورد اویی داری که فقط به نگاهی او را میشناسی؟

تو توان مبارزه با روح و عقل و وجودیت خود را داری؟ اگر توانش را نداشته باشی چه !؟

باید گوشه نشین شوی؟ غمگین و عشق زده شوی؟

او لحظه ای می آید ، لحظه ای بعد تو می مانی و ویرانی ، چه سرانجام عجیبی ، مثل مرگ غیر قابل پیش بینی ، مثل مرگ اتفاقی ، مثل مرگ رام نشدنی و مثل مرگ بی هیچ اختیاری .

باید دور خودت دایره ی جدایی با دنیا را بکشی ،با این تفاوت که هیچ اوی دیگری در کنارت نیست .

باز هم که از همه چی جدا شدی ؟ با عشق ، بی عشق ، با تنفر یا بدون آن ، چه اشتیاقی برای جدا شدن از این دنیایی واهی است ؟

ماهایی که دریا زده میشویم ، چه در دریای آرام عشق و محبت ، چه در طوفان تنفر و بی احساسی ،

دلمان دریایی نیست ،در ساحل راه می رویم و به افق خیره می شویم و با ثانیه ثانیه های غروب خورشید ، می میریم .