.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

انسان ها به راحتی میتوانند خود را تسلیم یک تفکر کنند ، انتخابی که آنها را در چهارچوبی قرار میدهد و به آنها الگو میدهد ، قانون میدهد ، همه چی میدهد ، آنقدر میدهد که نیاز به فکر کردن را هر لحظه برایشان کمرنگ تر میکند. بی هدفی روزهایم تنها یادآوری محکمی بود از تمام سوال های بی جوابی که داشتم ، که شاید استفاده از "سوال" به صورت مفرد کمی ملموس تر باشد چون ریشه تمام سوال هایم یکی است ، آخرش چی میشه؟

سوالی که شاید اگر خوب به آن توجه کنی عجیب درگیر جواب میشوی ، درک و قبول آخری که در آن خوب ها و بدها دسته بندی بشند به اندازه قبول تناسخ سخت است . جست و جو در هر دین و مذهب و مکتبی تو را به فردی بنیان گذار میرساند ، فردی که هر چه می اندیشیدی نمیتوانی میان او و خودت جز در موقیعت و جوی که سایرین بر او میگذاشتند در چیزه دیگری تمیز قائل شوی. اگر برگزیده شده به دست خدا یا خدایانی بود چرا تو او نشده ای یا او تو.

افکار شخصی تو بوی عجیبی میگیرد طوری که در اجتماع هم خطی بویی جا میگذارد. انگار که مرده ای باشی زیر آفتاب سوزان انواع تفکر لاشه ات بیشتر بو میگیرد. بی تفاوت بودن و اعتقاد به بی اعتقادی چیز عجیبی را در دلت زنده میکند که معتقدان آن را به اسم بی قید و بندی میشناسند . هر لحظه با این سوال که چرا این کار را نکنی یا چرا این کار را بکنی رو به رو میشوی. اگر از قدیم مذهبی هم در گوشت فرو رفته باشد تمام آنچه که در آن مذهب نباید بکنی جلوی چشمانت رژه میروند ، بایدها نباید می شوند و نباید ها باید و این تنها به حکم اختیاریست که مثل تنفس ، فقط وقتی به آن فکر کنی معنی پیدا میکند. اصلا مشخص نیست با این کار روی کی را میخواهی کم بکنی که حتی اگر هم شخص خاصی برای کم کردن رویش بود دلیلی برای این کار نبود .

خودکشی ، دیگر کشی ، تجاوز ، شهوت پرستی ، لذت گرایی ، خودآزاری ، ... . انگار که میتوانی با حسی که داری هر چی شوی ، در عین حالی که به هیچ چیز پایبند نیستی میتوانی شهید راه هر مکتبی هم شوی . یک جسم و روح(!) خالی و سفید درست مثل یک نوار خالی که میتوانی هر چیزی در آن بچپانی . دیگر آلت پرستی احمقانه ترین تفکر برایت نمود پیدا نمیکند چون در مرحله ای هستی که میتوانی آلت پرست هم شوی ، و وقتی کم میاری خود را ملزم به انتخابی به ظاهر اختیاری از میان چند نوع تفکر انحصاری شده میکنی ،یا حتی یک انتخاب به واقع شانسی. تو در میان انواع راه ها و تصمیم هایی هستی که هیچ کدام برایت قابل انتخاب نیست که اگر بود دیگر این حس پوچی نبود.