.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

صدای دست ، جیغ ، هل هله ای می آمد

معرکه ای بر پا بود

مادری می گریید

پدری هم در کنارش زوزه کنان میرقصید

پسرک بالای دار ، دخترک هم تا به گردن زیر خاک

جمعیت بهبهه ای جو زده در عرفی خطیر

خواهری هم ماتم زده در این شرع عجیب

پسری در آن گوشه ی معرکه سجده شکر به جا می آورد

جمعیت با آن پدر سمت آن دخترک شیطان پرست سنگ خلاصی رها میکردند...

دختر اما هنوز تا پای جان و زیر خاک ، شیطان را پرستش میکرد


دو نفر مردند

دو خون ریخته شد

دو شیطان از آن قطعه زمین بر چیده شد

روزنامه فردا هم با تیتر درشتی نوشت :

یک دختر را با یک پسر ، شرع ، قاطعانه قصاص کرد

شب شد

سور و سازی بر پا بود

جمعیت یک پارچه جشن پیروزی به پا میکردند

گرگ و میش شد هوا که در آن وانفسا انفجاری رخ داد

آتشی گر گرفت

آن دخترک ماتم زده آن شب همه را با خاک یکسان کرد...


اجتماعی از هم پاشید ،

سر چی بود؟ سرچند لحظه هوس!؟ سر یک خصوصیه خفیف!؟

یا سر ضعف آن جمعیت بی خرد در پذیرش یک لحظه عشق لذیذ !؟


هر روز تیتر ها را میخوانیم ، دروغ یا راست ،

خورشید هنوز می تابد ،

زمین هم نسبتا گرد است ،

یک هزار و چهارصد و نود و شش اما 

همه میمیریم.