.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

جنگل در شب به اندازه ی زیبایی حود در روز تاریک است ، ترسناک.من لمس این واقعیت را با دست هایی بسته میان انبوه درختانی آویزان از آسمان آنهم وقتی که هنوز در قسمت گیجگاهی احساس درد داشتم درک کردم.

لخته خونی در گیجگاه که طرح بستن رنگ سرخی زیر نور مهتاب بر سر انگشتانم نشان از تازگی آن بود. مچ بندی که دستانم را بهم نزدیک نگه داشت بود شل بود و کمی حرکت غریزی دست راستم هر دو را از قید هم رها کرد. یا سرگیجه ، تهوع ، با درد عمیق گردنم ، رو زانو نشسته بودم که به عقب نگاهی انداختم ، طبیعت از درخت و سنگ و خاک دژ محکمی در پشتم ساخته بود ، شبیه سرازیری ای که میشد با موقعیت فعلیم ، سقوطم را از آن حدس زد . با این وضع تنها مسیر ممکن فقط یکی بود وآن همان تنها مسیری که مجبور به رفتن بودم ، رو به مهتاب. ایستادم ، پای لنگ ، سرمای شب ، یک دست آویزان که از کتف بی جان شده ، تلو تلو کنان ، تنها هدف اجباریه رو به رویم را مانند مرده ای ایستاده شروع به پیمودن کردم ، هدفی مبهم که نتیجه ی غریزه ی زنده بودن بود. هدفی که ابدا نتیجه ی مشخصی نداشت ، برای چه ؟ چطور ؟ تنها سوسوی امید و انگیزه ای بود که مرا به نجات وضع فعلی ، پیغمبر گونه فرا میخواند و تشویق میکرد.

شاید یک ساعتی مثل مستی مسیر چند دقیقه ای را حرکت کردم ، چندباری زمین خوردم ، چند باری خود را به درختی تکیه دادم و چندباری هم به زانو افتادم . خون ریزی بدنم ، عصاره ی وجودی مرا بیرون کشیده بود و سریع ترین نتیجه ی آن تشنگی مفرط غالب بر من بود...

***

رودخانه؟ صدای رودخانه است...

شنیدن صدای خروشان رودخانه هدف پوچ مرا در یک لحظه از راهی بی علت به راهی تمام علت برای رسیدن به هدفی اولا فراخواند و آن ادامه ی حیات بود ، ادامه ای به هر نحو . کسی چه میداند که بعد از آن چه میشود ، اصلا چه اهمیت دارد ، حال که باید رفت...

در مسیر اولای تنها علت زندگی ام ، چندباری به سختی زمین خوردم طوری که دیگر امید و انگیزه ی من تنها مرگی بود آسان. خونریزی ام بیشتر شده بود اما تنها مهم آن لحظه ، صدای جریان آب بود که معجزه میکرد و مرا به پرسیدن آبی گوارا دعوت میکرد. دعوتی به غایت  پر نتیجه...

و بالاخره...آه پرورگار این شب تاریک من... وعده ی دیدار است ، دیدمش ، اشتیاقم هر لحظه بیشتر میشد ، قدم های تند تر ، از خود بی خود شدم ، درست با برخود پایم به آب ، لغزیدم و با صورت به درون آب افتادم. این که بر سر باقی بدنم چی اومده بود مهم نبود ، تنها لمس حقیقت تصادف آب و لب هایم بود. بی هیچ مقدمه ای احمقانه دهانم را باز کردم و همچون عابدی هزارساله با خوردن آب رودخانه بندگی خود را به آب نشان دادم ، بیشترین آب ممکن در کمترین زمان ممکن را بلعیدم.

به خود آمدم ، من در لذتی عمیق از زندگی در حال غرق شدن بودم ، خدای چند لحظه ی قبلم داشت مرا میبلعید ، با تنها دست قابل استفاده ام خود را به سختی بالا کشیدم ، آن یکی دست از کار افتاده ام از من آویزان شده بود ، به زانو نشستم و خود را به عقب انداختم ، این خدای احمق محکوم به فراموشی بود...

***

شروع کردم به وارسی بدنم به سالم و نا سالم بودن قطعات آن ، مچ پای چپ به شدت درد داشت اما هنوز قابل استفاده بود ، زانوی چپم خراش های متعدد داشت ، دست چپم از آن حالت آویزان دلیلی برای بهبود یافتن نداشت. چرخاندن سرم به شدت موجب تیر کشیدن بالای ستون فقرات میشد و هنوز از گیجچاهم کمی سرخی تازه نقش داشت.

پاهایم در امتداد رودخانه دراز بود ، دو دستم از طرفین بدنم آویزان بود ، سرم به پایین افتاده بود و خون آبه ای از دهانم جاری میشد ، مهتاب هم بی تاب شد و خود را پوشاند و تاریکی مطلقی ایجاد شد طوری که باز یا بسته بودن چشمانم هیچ تاثیری در دنیای اطراف من نداشت ، پس چشمانم را بستم که نمیدانم این کار به اراده ی خود بود یا از فرط خستگی...

***

سرم را که بالا آوردم نور خورشید بود که مستقیم به صورتم میخورد ، یک شب به سرعت پلک زدنی گذشت...

خونریزی سرم بند آمده بود ، این را از آنجا فهمیدم که وقتی نسیمی به ترحم بر صورتم نوازش میکرد دیگر خنکی ای در قسمت زخم سرم حس نمیکردم. به زحمت بر روی پاهایم ایستادم ، گرسنه بودم ، کمی آب خوردم...ولی گرسنه بودم...

مسیر رودخانه را دنبال کردم ، مسیری پوچ  و عبس که تنها چنگ آویزی بود برای هر چه بیشتر زنده ماندن ، زمان ابدا در دستم نبود ولی آنقدر رفتم که خورشید به رنگ زخم هایم در آمده بود...

آب خوردم...

در جست و جوی غذا هیزی میکردم ، رودخانه ، درخت ، سنگ ، خزه ، خاک ، برگ ، ... و حتی دستی که دیگر جان ندارد ، خوشمزه نیست ، لذتی هم ندارد ولی زندگی است دیگر ، باید کرد.

***

حال که خورشید دوباره ماه شده بود ، انگار تمام یک روزی که گذشت ، نگذشته بود ، تکراری دوباره ، یک بار دیگر همان شب ، همان تاریکی و ترس با همان بی هدفی و سوسوی احمقانه ی امید برای زنده ماندن. برای هر خدا و ناخدایی سجده میکردم اگر چندثانیه ، تنها چند ثانیه حیات بیشتر به من ببخشد ، حتی همین حیات نباتی...

***

... از سمت چپ صدایی آمد ،

لابه لای درختان کنار رودخانه سایه ای آرام آرام به ضیافت تنهایی من و ماه ملحق میشد ، شاید خدایی دیگر باشد ، خدایی که به دنبال بنده ای تنها و نیازمند میگردد برای پرستش ، به دنبال حقیری که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد...

چه عجیب خنده دار بود این فکر و رویای وارونه...

اما امید است دیگر ، نیاز نیست چقدر بزرگ وشدنی باشد ، فقط کافیست جرقه ای باشد غیرممکن در فکر و ذهنت ، نور ضعیفی که فقط و فقط در تاریکی مطلق دیده میشود.

سایه در هر لحظه بزرگتر میشد ، بی رمق دستی آویزان ، با خود میخندیدم که هر چه که هست خودش باید لقمه ای از تنش بر دهانم بگذارد ،

حتی اگر همه ی من امید میشد و انگیزه ولی دیگر انرژی ای بر این جسم فیزیکی نمانده بود ، آن سایه اگر گوسفندی بود که چاقو در دهان می آمد و کنارم گردن خم میکرد و زبان به تمنای قربانی شده باز میکرد ، باز هم رمقی نداشتم حتی برای نوازش کردنش...

من در بهت بودم ، در خلسه ، من در ذهن خود و آنچه میساخت شناور بودم ، سایه اما در اوج گرفتن ، در نزدیکتر و بزرگتر شدن.

آرام به جلو آمد آنقدر که دیگر با هر قدم لرزشی در زیر پا حس میکردم

گوشت بود ، زنده ، بزرگ هم بود ولی فقظ خشن بود با نفسی آلوده به خون.

خرس بود...

خندیدم...

از جایگاه خود خنده ام گرفت ،

میدانی؟

حالا  من خدای او هستم و او بنده ی من.