.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

از آن وقت تا به الان که هست
در این چند صد هزار سال که گذشت
چه بت ها که خداوندگار نشدند
چه خدایانی که به سخره گرفته نشدند
چه مریم ها که در تنهایی فاحشه ، نشدند
و چه فاحشگانی که نه حتی مریم ، فرشته بودند و دیده نشدند
چه انسان ها که حیوان نشدند ، همان حیوان ها که هیچ خری هم نشدند
چه حماقت ها که کرده نشدند ، مثل همان عشق هایی که جز سکس چیزی نشدند
چه ققنوس ها که افسانه نشدند و چه نشدها که همه شد ، نشدند
پس چرا؟
در میان انبوه این شدها و نشدها...
چرا آن سوالی که باید ، هیچگاه پرسیده نشد؟ در پس آن چرا هیچ بله ای بی سوال گفته نشد؟
پس چرا آن دستی که باید ، هیچگاه گرفته نشد؟ آن دوچشمان سیاه دیگر چرا
با چشمی گلاویز ، نشد
آن جمله ی عشاق چرا بر لبی جاری نشد؟ همان لب که هیچگاه بوسیده نشد
و چه آرزوها...
چه آرزوهای دیگری که هیچگاه برآورده نشد ، مانند حقیقت تلخ مجنونی که هیچگاه همراه شیرینی ،
نشد
یا همان تنهایی که چند سالی است هیچگاه جمع نشد چون غروری که باید خرد شود هیچگاه نشد
و یا مثل بغضی که ابدا گریه نشد
و تمام این راست ها...
تمام این راست ها که نمیدانم چرا دروغ که هیچ ، حتی خم هم ،
نشد.