تقلا

هادی حسن زاده
تقلا
از آن وقت تا به الان که هست
در این چند صد هزار سال که گذشت
چه بت ها که خداوندگار نشدند
چه خدایانی که به سخره گرفته نشدند
چه مریم ها که در تنهایی فاحشه ، نشدند
و چه فاحشگانی که نه حتی مریم ، فرشته بودند و دیده نشدند
چه انسان ها که حیوان نشدند ، همان حیوان ها که هیچ خری هم نشدند
چه حماقت ها که کرده نشدند ، مثل همان عشق هایی که جز سکس چیزی نشدند
چه ققنوس ها که افسانه نشدند و چه نشدها که همه شد ، نشدند
پس چرا؟
در میان انبوه این شدها و نشدها...
چرا آن سوالی که باید ، هیچگاه پرسیده نشد؟ در پس آن چرا هیچ بله ای بی سوال گفته نشد؟
پس چرا آن دستی که باید ، هیچگاه گرفته نشد؟ آن دوچشمان سیاه دیگر چرا
با چشمی گلاویز ، نشد
آن جمله ی عشاق چرا بر لبی جاری نشد؟ همان لب که هیچگاه بوسیده نشد
و چه آرزوها...
چه آرزوهای دیگری که هیچگاه برآورده نشد ، مانند حقیقت تلخ مجنونی که هیچگاه همراه شیرینی ،
نشد
یا همان تنهایی که چند سالی است هیچگاه جمع نشد چون غروری که باید خرد شود هیچگاه نشد
و یا مثل بغضی که ابدا گریه نشد
و تمام این راست ها...
تمام این راست ها که نمیدانم چرا دروغ که هیچ ، حتی خم هم ،
نشد.