.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

من او را نمیشناسم

او را از نزدیک ندیدم

او را نه لمس کردم نه بوسیده ام

او را با چشم خواهش نکردم

همه چی مجازی بود

نوجوانی یا جوانی یا هر چهارچوب سنی تعریف شده ی دیگر ، در چند ماهی که به طور مجازی بود گذشت

گذشت و خاطره شد ، خاطره شد اما از یاد نرفت

من او را به اسم شناختم  

به حال تنهایی که داشتیم شناختم

به تبی که در اوایل دوران بلوغ داشتیم شناختم

من او را نمیشناسم ، حتی یک بار هم دستش را نگرفتم و این اغراق نیست...

مجازیست دیگر...

نمیدانم عطر مورد علاقه اش چیست ، غذایی که دوست دارد ، رنگ مورد علاقه اش را هم نمیدانم...

تفکرش را نمیشناسم ، اعتقادش را نمیفهمم ، دست خطش را ندیده ام

قیافه اش را !؟ نمیدانم شاید اگر از کنارم رد شود هم نشناسمش

ولی میدانم که ققنوس را من و هدهد را او دوست داشت که من هنوز هم دارم و او اما

و هیچ چیز این هیچ ها هیچگاه بهم گره نمیخورد تا کمی دلتنگ هم شویم

من برای او را که نمیدانم ولی او برای من نوار خالی سفیدی شد که تمام علایقم را با او پر کردم

با همان نوار خالی عاشق شدم و با همان نوار خالی چشمانم را به گوش دادن هر عشقی بستم ، انقدر که گاهی میخاهم تقصیرهای تنهاییم را سر هدهد روزهای قدیمم بریزم که اگر بود شاید تقصیری نبود

انسان همین است به دنبال مقصر که باشد حتی خود را هم آتش میزند!

شاید اگر بود دیگر این شک و ترس به هر احساسی تابو نمیشد ، وابستگی فوبیا نمیشد و عشق یک تهدید نبود

شاید اگر بود حداقل خدایی بود به بزرگی احساسمان !

احساسمان!؟ شاید جمع بستن این واژه غلط باشد ، شاید از او به من احساسی نباشد ، من که او را نمیشناسم...

سال ها میگذرد و من تنها کلمه هایی کم از او به یادگار دارم آن هم در یک چهارچوب مجازی

چند عکس و چند کلمه آن هم در یک فضای مجازی دیگر

یادگاری کمی است ولی همین هم غنیمتیست

دوست داشتم برایم به بهانه ای بنویسد

احساسش را به کلامی ، به آهنگی یا به متنی برایم سرازیر کند

دوست داشتم حتی اگر ثانیه ای از من در ذهنش است برایم بگوید

دوست داشتم تمام روزهای تنهاییم را به لبخندی نتیجه دهد

دوست داشتم از خدا هم به من بیشتر اعتماد میداشت

دوست داشتم قهوه اش را با آن دامن گل دار فیروزه ای یا آبی آسمانی را با لمی کنار من بنوشد

دوست داشتم با تمام زنانگی اش اسم مرا روی سینه اش سپر میکرد

دوست داشتم بی غرور و بی عیب و ننگ مرا دوست میداشت

ولی دختر آسمان...

من حتی صدایت را هم نشنیده ام .