.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

دیشب خوابت را دیدم

خواب دیدم که دزدکی مرا میپایی و شبها خواب مرا میبینی

عکس مرا میبینی و لبخند میزنی

پیش غیر من سنگ مرا به سینه میزنی

با این همه اما ، به هوای اینکه نکند پر رو شوم به رویم نمی آوری 

در خواب دیدم که عصرگاهی ، پنهانی مرا در کوچه باغی دنبال میکردی

من متوجه حضورت شدم ، خودم را از دیدت گم کردم 

در تقلای پیدا کردنم بودی ، ناراحت...

از پشت به آنی دستت را گرفتم ، قاطعانه...

لبخندی زدی و خوشحال خندیدی ، متعجب...

من  اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دل به جاده ی بی نهایت زدیم ، در طبیعت خالی از غیر ما ، گوشه ی سبز چمن ، آسمانی آبی ، دست در دست گذاشتیم ،چشم در چشم ، آغوش را به آغوش کشیدیم،

گریه ام گرفت ، گریه ات گرفت ،

گریه کردم و گلایه ،

گلایه که من که نمیدانستم تو هستی ، تو که میدانستی هستی چرا نیامدی!؟

در گریه خنده ای کردی و گفتی ، حالا که آمدم...

از خواب پریدم...

دیر آمدی.