.

.

هادی حسن زاده
.

________id81di@yahoo.com_________

من آزاد بودم

از هر قید رها بودم

سرسبزترین جای زمین را یافتم ، جای دنج سبز و دریایی

خانه ای ساختم با چوب

قایقی ساختم با چوب

خانه ام عطر تازگی نور خورشید داشت...

آسمان صاف ، شب ها پر ستاره

من زندگی را به نهایت خوشبختی اش رساندم

چه آرامشی...

صبح آخرین روز این سال ها که بیدار شدم ،  خورشید هنوز تقلای بغل کردن من را داشت...

چه آرامشی...

سمت آشپزخانه ی کوچکم سیبی بود سبز

رفتم کنار تخت ، به آرامی طلوع خورشید پوست سیب را کندم

تکه ای از سیب...

چه آرامشی

روی تخت خود را رها کردم

یک سمت سیب ، سمت دیگر چاقو

آرام به سیب نگاه کردم ، آرام تر به چاقو

چاقو را سمت سیب بردم ،

این بار بریدم نه سیب را ، رگم را

چند لحظه گذشت ، آرام شد ، خون من آرام شد ، به آرامی بیرون می آمد ، به آرامی طلوع خورشید ،

گرم بود مثل گرمای خورشید

من خوشبختی را به انتهایش رساندم

چه آرامشی...